Hacked by Iman

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1392ساعت 19:17  توسط عروس تنها  | 

 سرما خوردم. دارم میمیرم. خدایا درد و بلا هم که میدی حداقل تو فصل خودش بده. یعنی تاحالا تو زمستون چنین سرمایی نخورده بودم به عمرم. اکثر داروهام  خواب آورن. منم همش خواب. یعنی میشه از این سرما خوردگی جون سالم به در ببرم؟؟؟؟

 

خدایا شکرت که محمد طاها پیدا شد. انقدر موقعی که تی وی داشت نشونش میداد تو بغل مامانش گریه کردم که خوابم برد  خدایا مرسی که دلشون رو شاد کردی. دل همه رو شاد کن به حق بزرگیت قسم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392ساعت 9:49  توسط عروس تنها 

سلام به همه دوستای مهربونم. خوبید؟ خوشید؟ عیدتون مبارک باشه. طاعاتتون قبول درگاه حق تعالی.

خوب در راستای قولی که داده بودم برای زود برگشتن الان اومدم با تعریف جریان این چند روز تعطیلی که تهران گردی داشتیم تقریبا  

آهان اول بگم که من که نگفتم می خوام رمزی بنویسم که همتون صداتون در اومده. منظورم رمز قبلی ها بود بابا. بعد هم یکی از مهربونا برام کامنت گذاشته و خواسته اطلاع رسانی کنم برای پیدا شدن یه فرشته کوچولو. آدرس وبلاگش اینه: در جستجوی پسر عزیزمان محمد طاها امیدوارم هر چه زودتر پیدا بشه. واقعا سخته

خوب بریم سراغ تعریف و اینا. این چند روز همسر جان دقیقا ور دل من بودن و جم نخوردن. منم به همین خاطر نتونستم بیام زودتر کامنت ها رو تایید کنم و جواب بدم. عذر می خوام. روز چهارشنبه کلا تا نیم ساعت مونده به اذان بیهوش بودم. هم از گرسنگی هم تشنگی. یعنی کاملا می فهمیدم بدنم خالی شده. خلاصه از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون که هر بار بیدار شدم از صمیم قلب از خدا خواستم پنجشنبه عید باشه  اما خوب بعد از افطار می گفتم خدا کنه جمعه باشه که یه روز بیشتر مهمون خدا باشیم. خلاصه که ما تا نصف شب بیدار بودیم ببینیم صدای آهنگ های شاد مبنی بر آمدن عید رو می شنویم یا نه که دیدیم نه خیررررررررر خبری نشد. خوب از اونجایی که تا نصف شب بیدار بودیم برای سحری خواب موندیم  یعنی همسر می خواست منو خفه کنه ها. فکر کن دقیقا وقتی از مسجد صدای الله اکبر اومد من بیدار شدم  دیگه بعد از نماز باز خوابیدیم و همسر جان هم ساعت ۸ به آقای رییس اس ام اس داد که من نمیام و مریضم اینا  بعد دوباره خوابیدیم تا ۶. ۶هم مامانم زنگ زد که برای افطار بیایید اینجا که روز آخره و سوپ و شعله زرد پختم و آش و حلیم هم خریدیم. ما هم بدون فکر و تعلل سریع قبول کردیم و پیش به سوی خونه مامان اینا. جاتون خالی موقع اذان تا خرخره خوردیم هاااااااااا یعنی من کاملا می فهمیدم با یه قاشق اضافه دیگه خواهم ترکید!!! بعدش هم فطریه با بابام اینا بود دست به دست گذاشتن کنار  مامانم پیشنهاد داد که بریم بیرون قدم بزنیم که غذاها هضم بشه و بتونیم یه کم نفس بکشیم. خوب ما هم قبول کرده و مثل یه توپ قلقلی شروع کردیم به راه رفتن. هوا هم خنک و عالی بود. بعد که عید اعلام شد بوس بوس بازی و اینا و بعدش ما با یه عالمه غذا راهی خونه خودمون شدیم. بازم تا ۵ بیدار بودیم و بعد از نماز خوابیدیم و برای نماز عید هم خواب موندیم  ۱۲ بیدار شدیم و صبحانه و نهار رو با هم خوردیم از همون غذاهای مامانم و بعد هم رفتیم دنبال آبجی ها و رفتیم پارک چیتگر. یعنی انقدر خوش گذشت و خندیدیم که خدا می دونه. ساعت ۶ هم برگشتیم خونه مامان اینا و باز در هتل مامان مهمون بودیم و شام خوردیم و به پیشهاد بابا اونجا خوابیدیم که صبح زود بیدار شیم بریم یه جای تفریحی. بعد ما خودمون دوتایی توی خونه تا ساعت ۵ بیداریم بعد بریم پیش پت و مت و کت!!!! معلومه که کلا نمی خوابیم. یه عالمه اسم فامیل بازی کردیم و تا ۷ که بابا بیدار شد بیدار بودیم. بعد هم مامانم زود برنج آماده کرد و با جوجه و سالاد و دوغ و نوشابه پیش به سمت پارک  ما کلا منگ خواب بودیم. بعد پیشنهاد دادیم ۷ نفری با یه ماشین بریم!!! به این صورت که همسر و بابا جلو و ما ۵ تا عقب!!! خوب من واسه خودم خیلی توپ قلقلی شدم بنابراین مامانم به هیچ وجه قبول نکرد  این جوری شد که بابا و مامان با یه ماشین و ما ۵ تا هم با ماشین آبجی وسطی دنبالشون. جاتون خالی رفتیم پردیسان و تا ۲ اونجا بودیم. بعد هم هلک و تلک برگشتیم خونه و ما هم برگشتیم خونه خودمون و همسر جان یه کم استراحت کرد و منم کوزت شدم و خونه و زندگی رو تمیز کردم تا بیدار شد. باز خودمون رفتیم خیابون گردی و با موتور دور دور و شام رو هم بیرون خوردیم و برگشتیم خونه و خوابیدیم که همسر جان برای صبح بتونه بره سر کار و صد البته که باز خواب موندیم ساعت ۸ و نیم بیدار شدیم و همسر بر سر زنان به سمت محل کار عازم شد.

این بود انشای من درباره اینکه تعطیلات خود را چگونه گذراندید...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1392ساعت 11:13  توسط عروس تنها  | 

سلام عزیزای دلم. خوبید؟ بالاخره پروژه آپولو هوا کردن وصل اینترنت ما هم انجام شد و به قول همسر جان اگه این پیگیری که من تو این مورد داشتم رو تو پروژه های علمی داشتم الان نامبر وان جهان بودم  کلا الان توی ساختمون منو به عنوان یه معتاد به نت می شناسن و از اون جایی هم که می گن اعتیاد بیماریه بهتره بگم به عنوان بیمار نت شناخته شده هستم. البته مورد دعای پیر و جوون ساختمون هم واقع شدم. جوون ها به خاطر وب گردی و پیرها به خاطر سرگرم شدن جوون هاشون و بحث و دعوای کمتر با اونها. به قول مدیر ساختمون که می گه وب گردی از ولگردی خیلی بهتره!!! خلاصه که بازم هستیم در خدمتتون. از حوادث اخیر باید گفت همسر جان فتنه خانم ولش کرد و در رفت و آه حسرت از نهاد ما بلند شد که ایشون دیگه عروس نمی شن. داماد برادر یکی از مشتریان آرایشگاه بودن گویا و عاشق هنر. خوب توی فرهنگ لغت اون خانواده آرایشگری هنر درجه اول محسوب می شده و خوشحال از هنرمندی بانوشون دیگه به اخلاقیات فتنه توجه نداشتن. قرار بود که آخر شهریور عقد کنن که خوب چشمای داماد خدا رو شکر قبل از این اتفاق نا میمون باز شده و فلنگ رو بسته. خوب من فعلا فتنه خانم رو ندیدم که از این شکست عشقی چه طوری کمر راست کرده اما خوب براش احتمالا این شکست ها عادیه!!! از خودمون بگم که فعلا روزگار می گذرونیم و نفسی میاد و میره. تنها مشکل جدید من اینه که با صدای بلند توی خواب حرف می زنم و درباره خوابی که دارم اون لحظه می بینم توضیحات مبسوط رو ارائه می دم!!!! کلا دیوونه شدیم رفت خواهر.  و خوب کلا سوژه تمسخر همسر جان و خواهرهای عزیزتر از جانمان شدیم. دیگه جونم براتون بگه که مشغول زندگی هستیم و کم و زیاد داریم می سازیم با هم و امیدواریم حالا حالاها چشممون به جمال عفریته روشن نشه. مورد بعدی این که منو امیر با هم قهر کردیم در حد تیم ملی  اونم سر یه لجبازی مسخره و بچه گانه که جفتمون هم حاضر نیستیم از روی خر شیطون پایین بیاییم.  فعلا همینا دیگه.

خوب من تا اینجا ۵۵۰ کامنت تایید نشده دارم از شما. همه بدون جواب تایید می شن و از این پست به بعد به همه کامنت ها جواب می دم. دوستایی که رمز خواستن هم از الان تا ساعت ۱۲ که هستم سعی می کنم بفرستم به همه. دیگه اینکه برنامه سنجد رو کی یادشه؟ الان سه روزه افتاده تو دهن من و یکسره با لحنش دارم می گم دیدید برگشتم....هاع از این به بعد هم تا حدودی با روزانه نویسی در خدمتتون هستم تا به حال و هوای نوشتن قبل برگردم.

دوستتون دارم و دلم براتون یه کوشولو شده بود به خدا

پ.ن: آقایی که به اسم مهندس نرم افزار کامنت دادی، برادر من این شر و ور ها چیه آخه نوشتی؟ شراره کیه؟ این حرف های زشت چیه؟ زن دوم چی؟ کشک چی؟ آش چی؟ من تو جریان دعوای شما نیستم به خدا. نه آدرسی از شما دارم نه اون خانوم. این وسط الان من چی کاره هستم دقیقا؟؟؟؟؟؟؟

می بوسمتون

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1392ساعت 11:11  توسط عروس تنها  | 

اومدم بعد از يه قرن :-|

لامصب اين خونه هه نمي دونم چرا نه مبين آنتن ميده نه ايرانسل :-( 

در پي حل اين مشكل هستم. چون مشكل همه واحد ها هست پيشنهاد دادن مودم بيروني نصب شه. خدا كنه حل شه

زندگي مي گذره با همه خوبي ها و بدي ها. تو اين يه ماهه عفريته رو تنها براي ده دقيقه ديدم. پاني هم داره عروس ميشه!!!!!!!! هنوز فكم رو زمينه البته. دلم براي داماد مي سوزه به خدا

قراره شنبه مودم رو نصب كنن. فكر كنم تا يكشنبه كارهاش تموم شه و بتونم بيام ديگه. از خونمون خيلي راضي هستم خدا رو شكر. با همسر جان هم خوبيم فعلا :-) مامان كوچولو يه زمين ٢٠٠ متري تو اراك رو داده به ما. همسر هم گفت مال تو چون تو رو خيلي دوست داشت.تو وصيت نامه نوشته بود. بعد عفريته جر خورد از حسادت. هر چي بلد بود به ما و اون خدابيامرز و پدرجون گفت!!!! زمين تو يه روستاست كه خيلي قشنگه. مي خوام نصفش رو بفروشم براش يه خيرات دائمي كنم. بخشي از ساخت مدرسه يا مسجد رو كمك كنم براي آرامش روحش. خدا كنه بشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1392ساعت 12:57  توسط عروس تنها  | 

سلام بچه ها. خوب نیستم. مامان کوچولو هم پر کشید و فرشته شد :-( راحت شد از عفریته بی حیا که انقدر تو ختم آبرو ریزی کرد و توهین کرد و با فحش از مسجد رفت بیرون. بعد از اسباب کشی ما زنگ زد کاش می گفتی من بیام کمکت. حداقل پخت و پز که بلد بودم دختر خوب. منم خندیدم گفتم با همسر میاییم پیشت بعد از شمال. باورم نمی شه اون صحبت آخرین صحبت ما بود. انقدر گریه کردم دوستاش فکر می کردن دخترش بودم. دخترش نبودم اما واقعا دخترانه عاشقش بودم. ما شمال بودیم که خبر دادن توی خواب با یه لبخند زیبا از دنیا رفته. به حدی چهره آرومی داشت که خدا می دونه. یه لبخند جون دار رو بدن بی جونش بود. تا ابد لبخندش تو ذهنم می مونه اما حسرت خداحافظی باهاش رو هم به دوش باید بکشم. اون از عزیز خودم این از این. :-(

برگشتم تهران می نویسم. این پست رو هم با موبایل می نویسم. امیدوارم ثبت شه.

مامان بزرگی که برای تحقیر بهت مامان کوچولو می گفتن تا ابد تو دلم می مونی و اگه روزی مادر شدم برای بچه ای که آرزوی دیدنش رو داشتی از بزرگی ها و خوبی هات خواهم گفت

روحت شاد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1392ساعت 21:15  توسط عروس تنها 

سلام مهربونام. خوبید؟؟؟؟ الان از بنگاه اومدم

عزیزای دلم فقط اومدم خبر بدم که یه خونه فوق عالی ۱۰۰ متری پیدا کردیم ۳۳ میلیون رهن کامل تو منطقه ای که قیمت رهن خونه ۵۰ میلیونه  همه اینا از دعای شما مهربوناست هااااااااا

صاحب خونه که شرایطمون رو دید و فهمید چه بلاهایی سرمون اومده انقدر غصه خورد که خدا می دونه. بعد هم گفت این خونه دست پسرم و عروسم بوده که متاسفانه بعد از ۳ ماه زندگی طلاق میگیرن  قسمت اونا این جوری بوده نمی خوام به سرنوشت بچه من دچار شید من این خونه رو گذاشتم ۵۰ تومن رهن کامل اما به شما میدم ۳۵ تومن که باز موقع قرارداد گفت ۲ تومن دیگه هم کم می کنم نفری یک میلیون باشه کادوی من به شرطی که قدر هم رو بدونید و کلا ما با ۳۳ تومن قرارداد رو امضا کردیم. غریبه تا خونه بابام اینا گریه کرد از خوشحالی.

هنوز هم جوون مردی تو شهرمون زنده مونده الهی شکر. امیدوارم به همه خواسته هاش برسه حاج آقای صاحب خونه.

احتمالا دو یا سه روز دیگه باید وسیله ها از تو پارکینگ بار زده شه. منم درگیر میشم حسابی. و احتمالا آپ بعدی از خونه جدید خواهد بود ان شالله

یه چیز دیگه هم بگم و برم. دایی کوچیکه غریبه زنگ زده به غریبه که مادرت حیثتمون رو داره می بره تو محل!!! اینم ترسیده که چی شده؟ گفته میره از میوه فروشی گونی گونی باقالی میخره پاک می کنه بعد باقالی بدون پوست رو می فروشه!!!!!!!!!!!!!! به همه هم گفته شوهرم ولم کرده رفته من مجبورم از این راه امرار معاش کنم!!!!!!!!!! خاک بر سر مال دنیا که ۲ واحد دیگه خونه تو نواب و نارمک داری و دادی اجاره. ماهی یک میلیون و پونصد هم از مغازه پدرجون داری میگیری. صاحب خونه ای هم که توشی هستی و اجاره نمیدی. فقط هم تخم مرغ می خوری. دخترت هم از آرایشگاهش درآمد داره. ۲ نفر هم بیشتر نیستید تو اون خونه با کسی هم رفت و آمد ندارید. بعد سر پیری و آخر عمری رفتی باقالی پاک کن شدی با این همه ادعا  خاک بر سر مال دنیا. همین و بس

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1392ساعت 12:9  توسط عروس تنها  | 

سلام مهربونای من. خوبید؟ بازم یهویی رفتم چون سر یه شوخی احمقانه پسردایی روانی و نفهمم لپ تاپ ترکید  یه ویروس بود نمی دونم چی بود رو فلشش. بعد که وصلش کردم برای کپی آهنگاش دقیقا همه چیز ترکید و آقا هم غش غش خندیدن و گفتن دلم خنک شد. اول همه نوشته های آیکن های دسکتاپ شروع کرد ریختن!! بعد هم یهویی صفحه رفت. دلم می خواست گردنش رو بزنم ها. بردش درستش کرد و الان اورده. منم مثل این ندیده ها اومدم تو اتاق و اول اومدم پیش شما عزیزای دلم.

شب آرزوها یه عالمه به یاد تک تکتون بودم و از خدا خواستم به همه آرزوهاتون که به صلاحتونه برسید ان شالله.

فکر کن نصف شب از تشنگی از خواب بیدار شی. بعد بخوای بلند شی بری آب بخوری. همین که پاهات رو از روی تخت می زاری زمین احساس می کنی رفتی رو یکی!!! بعد هم اونی که رفتی روش یهویی مثل جن بو داده با یه ملحفه سفیدی که روشه بلند شه تمام قد رو به روت بایسته!! بعد اون نفر کسی نباشه جز غریبه!!! این اتفاق پریشب افتاد برای من و من نصف شبی چنان جیغی زدم که حس کردم تمام رگ های بدنم پاره شد  اون شب من ساعت ۱ خوابم برده بود. بعد چون دارو مصرف می کنم شب ها به شدت تشنه می شم. طبق معمول از خواب بیدار شدم که برم آب بخورم که رفتم روش  لازمه بگم بعد از جیغ بنده تمام اهل و عیال منزل ریختن تو اتاق من؟؟  بعد انقدر جلو بابام خجالت کشیدم که خدا می دونه برای اینکه غریبه هی می خواست توضیح بده سوتی می داد من به خدا حتی بهش دست هم نزدم  خلاصه بعد از اینکه ما دو لیوان آب قند خوردیم و ایشون رو شوت کردیم برن رو مبل تو پذیرایی بخوابن شد فردا صبح و فهمیدم این توطئه با همدستی خواهرای گرامی اتفاق افتاده و من که خوابم می بره، غریبه طبق معمول تو کوچه پشت در تو ماشین بوده. به خواهرم اس ام اس میده که برق اتاق عروس خاموش شد. چک کنید ببینید هر وقت خوابید در رو باز کنید من بیام. اینا هم مطمئن می شن من خوابم می رن در رو برای ایشون باز می کنن و ایشون هم بی سر و صدا میان می خوابن پایین تخت و اون جریانات پیش اومده بود.

امروز اولین روزیه که می خواهیم بریم دنبال خونه بگردیم. قرار شده عصر ساعت ۶ بیاد و بریم ببینیم چه خاکی می تونیم به سرمون بریزیم. ببینیم میشه یه خونه پیدا کرد یا نه. برام دعا کنید دوست جونام

از عفریته هم هیچ خبری نیست خوشبختانه. غریبه می گفت نه یه زنگ به من زده نه امیر که ببینه ما زنده ایم یا مرده! قرار شده بعد از پیدا کردن خونه ان شالله با امیر بریم شمال. همه چیز سفر هم با امیر طفل معصوم ِ.

الان می رم نظرا رو تایید کنم و جواب بدم.

میام دوباره

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 16:29  توسط عروس تنها  | 

سلام مهربونام. خوبید؟؟؟؟ این همون نوشته هست که قرار بود رمزی باشه

دیشب با غریبه حرف زدیم. اومد دنبالم رفتیم اول شام خوردیم بعد هم رفتیم یه پارک نشستیم به حرف زدن. قبل از اینکه به خاطر از هم گسیختگی عضو تحتانیم  بتونم بنویسم چه شرایطی برای برگشتن دارم که باهاتون مشورت کنم خودش اومد دیگه. من از بعد از عید ۶ کیلو چاق شدم  هر شب هم اندازه حیوان شیرده و اهلی ناز معروف یعنی گ.ا.و غذا میل می کنم. دیشب هم در کمال آرامش دو تا ساندویچ همبرگر خوردم  که چشمای غریبه داشت از حدقه در می اومد  بعد اون نتونست حتی یه ساندویچ خودش رو تموم کنه. بهم گفت یک روز قبل از تعطیلات عید نوروز با عفریته اینا دعواش میشه میاد خونه امیر اینا و از این در بدری داغون شده و همش مریضه  انقدر لاغر شده بود که خدا می دونه. موهای کنار گوشش هم سفید شده بود اما خوب من خ.ر وجودی مهربونم رو تو طویله بسته بودم و اهمیت ندادم  اما به خدا تو دلم خیلی غصه خوردم. بعد بهم گفت که اکثر اوقات می اومده دم خونه که شاید من رو ببینه که دارم می رم بیرون.  دقیقا تمام آمار خونه رو در اورده بود گفت بابات هر وقت می رفت بیرون با نون سنگک بر می گشت مامانت با نون تافتون و لواش  و اینکه چرا انقدر هندوانه می خریدن!!  و اینکه سرویس خواهر کوچیکه اصلا سر وقت نمیاد و یا زود میاد یا دیر و این بچه گناه داره خوب تذکر بدید به یارو!!  و اینکه گلی که روز زن بابام برای مامانم خریده بوده خیلی قشنگ بوده!  و باز اینکه مامانم تمام روزهای ایام فاطمیه رو روضه کوچه پایینی می رفته سر ساعت ۳ بعد از ظهر و یه روز تاخیر داشته ۴ رفته (درست می گفت. اون روز مامانم مهمون داشت)  روز آخر هم با یه کاسه آش برگشته بوده و این بنده خدا دلش می خواسته  که میان با امیر بار می زارن و می گفت خورشت جلبک بود تا آش و درسته ریخته بودنش دور و کلی حرف های دیگه که من در ظاهر گوش نمی کردم اما دلم داشت منفجر می شد از خنده. بهش همه شرایط رو گفتم که همون طور که حدس می زدم بیشتر رو قبول کرد و یه چند تایی رو نه!

در باره شرایط من:

- من بعد از مشورت با وکیلی که دوست بابام بود و مشاورم یه سری چیزا رو که باعث آزارم شده بود مطرح کردم. از بین همه وکیل گفت که حق طلاق رو هم حتما بگیر که مشاور زیاد موافق نبود و می گفت با شناختی که ازت دارم می ترسم سر یه دعوا احساسی عمل کنی و کار دست خودت بدی که تا حدی درست می گفت. به همین خاطر با یه محضردار که عاقد بود و کار عقد و طلاق رو انجام می داد هم مشورت کردم که گفت بهتره مطرح نشه چون همین اول ممکنه این ذهنیت ایجاد شه که به قصد زندگی بر نمی گردید و با کوچیکترین بهونه برای جدایی آماده اید. بعد هم کلی از مراجعین رو مثال زد که برای طلاق و عقد این شرایط رو خانوم داشته و بیشتر طلاق ها احساسی بوده و عروس خانوم هایی که این شرط رو داشتن کاملا داماد یه جوریش می شده و راضی نبوده!! منم خوب خودم رو می شناسم و می دونم خیلی احساساتی هستم به همین دلیل از این مورد گذشتم.

ـ مورد بعدی من حق سر کار رفتنم بود که مورد قبول غریبه واقع نشد و یه بهانه مسخره اورد و گفت زنای شاغل خیلی اذیت می شن و زود داغون می شن و اینو قبول نکرد اما گفت بخوای تا دکترا بخونی مشکلی ندارم حتی دانشگاه آزاد و شده لباس تنم رو می فروشم که پیشرفت کنی و تا بالاترین درجه علمی بری  خوب من باز هم به دلیل دچار از هم گسیختگی اندام تحتانی  حوصله درس خوندن دیگه ندارم. در ظاهر قبول کردم اما دایورت کردم به اسب نادر شاه!

ـ مورد دیگه درباره رفت و آمد من با خانواده نه چندان زیباش یعنی خواهر و مادرش بود (بحث امیر و باباش جداست از اونا) که گفتم اصلا دل خوشی ازشون ندارم و دلایلم رو مطرح کردم که خوب اگه قبول نمی کرد ۳۲ تا دندونش رو تو دهنش خورد می کردم که با روی باز پذیرفت. گفتم به هیچ وجه نه حاضرم برم خونشون نه وقتی خونه هستم حق دارن پاشون رو بزارن تو خونه من نه حق داری وقتی تو خونه یا پیش من هستی باهاشون تلفنی حرف بزنی اما شما آزادی که بری و بهشون سر بزنی چون مادرته و احترامش برای تو واجبه یا سر کار که هستی بهشون زنگ بزنی و از حال و روزش باخبر باشی. بعد هم گفتم فوق العاده لطف بزرگی در حقش دارم می کنم که این اجازه رو می دم که تنها بره یا زنگ بزنه بهشون  و دلیلش رو هم گفتم که حق ندارم مادر و فرزندی رو از هم جدا کنم به خاطر مشکلات و اختلافات خودم. که خدا وکیلی این حرف رو از ته دلم زدم. بعد هم گفتم خونه فامیلات اگه این دو تا موجود باشن پا نمی زارم که گفت تو که می دونی همه از اینا بدشون میاد!!! تو رو ترجیح می دن و خیالت راحت!!!!!

ـ درباره سر زدن به خونه بابام اینا گفتم که هر وقت بخوام می رم خونشون و هر وقت هم بخوام نمی رم. برای رفتن غریبه به خونه بابا اینا هم من تصمیم می گیرم که بیاد یا نیاد  

تمام اینا رو هم روی برگه بزرگ نوشته بودم که ازش امضا گرفتم و قرار شد اگه لازم شد محضری هم امضا بده!

و یه عالمه حرف دیگه که اینا مهم ترینشون بود. که خوب همه رو قبول کرد به جز سر کار رفتن منو. بعد هم گفت که برای دیدن مادرش اینا هم هفته ای یه تلفن و دو سه هفته ای یه بار سر زدن بهشون تنهایی کفایت می کنه که گفتم اونو دیگه خودت می دونی. بعد هم گفتم اصلا انتظار نداشته باشه من مثل قبل باشم و مثل قبل دوستش داشته باشم و بهش بها بدم  که البته درباره دوست داشتن مثل حیوان با وفا یعنی س.گ دروغ گفتم. من خوب هنوزم دوستش دارم خیلی اما خواستم اولتیماتمم رو داده باشم. بعد هم منو برگردوند خونه بابام اینا و طفلی داشت پیاده می شد که بیاد تو!!!! اما خوب من پاچه اش رو گرفتم و گفتم باید سفت جلوش وایسم تو اولین برخورد. گفتم از اونجایی که الان گفتم من تصمیم می گیرم شما بیای اینجا یا نیای الان می گم لازم نکرده بیای. برو خونه امیر. اونم که بسی ضایع شده بود و اینا گفت خوب می خواستم بیام سلام کنم و دلم تنگ شده و اینا که گفتم فردا می تونی بیای. بعد هم وایساد تا رفتم تو خونه و نرفت!! چون صدای روشن شدن ماشین رو نشنیدم. تا ۱۰ دقیقه هم صبر کردم بعد گفتم فلان لقش برم می خواد بره می خواد نره!!!!

حالا قراره امروز بیاد. نامرد وکیله و مشاوره می گن ما هم تصمیممون روی برگشت تو بوده نه جدایی اما واستیم خودت تصمیم بگیری. بعد اینا خودشون می گن تو احساسی هستی نمی گن خوب من یهو خون به مغزم نمی رسید شاید جدایی رو انتخاب می کردم؟؟؟ بهد مشاوره می گه خوب برای همین پیشنهاد سفر رو دادم که بری یه هوایی به مغزت برسه دیگه!!! دیگه همینا فعلا

حالا باز دوباره باید آواره بنگاه و خونه پیدا کردن بشم  خوب بگو دختر بیکار بودی؟؟؟ خونه ننه بابات داشتی می خوردی و می خوابیدی و صفا سیتی  اما خوب راه رفتنی رو باید رفت

من الان واقعا نمی رسم نظرات رو با جواب تایید کنم. به خدا یه کم که زیاد میشینم پای سیستم گردن درد و سر درد می گیرم. تا الان هر چی که جواب دادم تایید شده. حالا بقیه بدون جواب تایید می شه و از این پست به بعد به همه جواب داده می شه دونه دونه. از روی گل و مهربونتون شرمنده ام به خدا اما واقعا نمی تونم. به بزرگی خودتون منو ببخشید.

کسایی که رمز مطالب قبلی رو می خوان لطفا دوباره کامنت بزارن با عرض شرمندگی که یا ایمیل کنم یا بیام بزارم براتون.

پ.ن: عزیزای دلم که لطف کردن و لینک کردن منو اما هنوز لینکشون نکردم بگن لطفا که اضافه بشن

بعدا نوشت ۱: دوست گلم، من عزیزم، آدرس مامان دو قلو ها رو خواسته بودی: http://www.dogholuha.blogfa.com/

بعدا نوشت ۲: خانومی که به اسم خانوم سیب برام کامنت گذاشتی و رمز گذاشتی که بیام بخونم و گفتی مشکلاتی شبیه به هم داریم، آدرس نزاشتی عزیز دلم. اگه می خونی اینجا رو لطفا آدرست رو بزار

می بوسمتون و دوستتون دارم بی نهایت. برام دعا کنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392ساعت 9:1  توسط عروس تنها  | 

بازم سلام به همه مهربونام. خوبید؟ من از صبح نشستم به کامنت تایید کردن اما خوب ۱۷۸ تا بیشتر نرسیدم دیگه. گفتم اول بنویسم بعد دوباره ادامه بدم . ببخشید

اول که یه عذرخواهی بزرگ بابت بی خبر رفتنم. انقدر یهویی شد که خدا می دونه. اونجا هم موبایل انقدر آنتنش می رفت و می اومد که نمی شد کانکت بشم. به خاطر غریبه هم گوشیم خاموش بود. خلاصه شرمنده خیلی زیاد

تیتر وار بنویسم دوباره؟

۱- از نظر روحی و جسمی عالی هستم. این مسافرت هم از بس خوب و عالی بود که کلا از هنگی در اومدم و ری استارت شدم. البته بگم انقدر هنوز خودسر نشدم. با اجازه از آقای غریبه و بررسی تمام جوانب از نظر ایشون عازم شدم  انقدر خوب بود که پشیمونم چرا عید نرفتم پیش دخی عموم. چون زیاد باهاش رابطه نداشتم فکر می کردم بد بگذره. همش می گفتم تو روستا بدون هیچی با کسی که راحت نیستم برم که چی. اما الان خیلی خوشحالم. دختر عموم اونجا معلمه و فک کن کلا ۱۱ تا شاگرد بودن اونم تو مقاطع مختلف!!! انقدر دوستش داشتن که خدا می دونه. روز معلم هم براش جوراب و کتاب و ماست و گوشت و اینا اورده بودن. اصلا یه دنیای دیگه بود خدایی. خیلی بهش زحمت دادم که امیدوارم بتونم براش جبران کنم.

۲- جمعه ساعت ۲ نصف شب رسیدم. بعد همین که پام رو گذاشتم تو خونه نمی دونم چرا شروع کردم به شیطنت. اصلا انرژیم ازم همین جوری می زد بیرون هااااا. خواهر کوچیکه بیدار بود داشت درس می خوند. وسطی رو هم با مامانم و بابام بیدار کردم. دور هم نشستیم نون و مربا و ماست محلی خوردیم!!!  مامانم گفت باز این اومد دیوونه بازی شروع شد اصلا انقدر اونجا ماست و دوغ و کشک خوردم که شاید واسه همین شارژ شدم.

۳- به طرز فوق غریبی عاشق سیر و سیر ترشی شدم.

۴- دیروز صبح بعد از اینکه پست گذاشتنم تموم شد رفتم بخوابم. خواهر کوچیکه رو تو راه دیدم کتاب به دست  یه کم مسخره و اینا بعد رفت دراز کشید رو تختش منم رفتم پیشش مثل کوچولویی هاش کنارش خوابیدم و بغلش کردم. تو اوج فوران محبت بودیم  بعد نمی دونم چی شد یواش یواش به شوخی شروع کردیم همدیگه رو اذیت کردن. مثلا می گفت نبودی اصلا دلم برات تنگ نشد و راحت بودم و ماست و دوغامون اصلا خورده نمی شد و اینا منم از اونجایی که خیلی خوش شانسم شروع کردم در افشانی که نگو دقیقا همون لحظه مامانم داشته از کنار اتاق رد می شده میبینه ما داریم حرف می زنیم می ایسته به گوش کردن- فالگوش وایسادن- خوب منم همون موقع داشتم از الفاظی استفاده می کردم که نباید. داشتم می گفتم من اونجا اصلا دلم برا تو تنگ نشد اونم گفت چرا. گفتم یه گوسفنده بود عین تو بود بزغاله  هر روز اونو می دیدم به یاد تو  بعد یهو دیدم خواهرم هول شد فقط می گه به خدا این بود به خدا این بود. من پشتم به در اتاق بود نمیدیدم. برگشتم دیدم مامانم پشتمه  گفت به خواهرت گفتی بزغاله؟؟؟؟  من چه گناهی کردم که دخترام این جوری شدن  خوب جای هیچ ماست مالیزاسیونی نبود. بنابراین گفتم مامان انقدر بچه مثبت نباش  بزغاله فحش نیست. اسم یه حیوونه. حالا فعلا باهام سر سنگینه دوباره سر همین

۵- غریبه روز مادر اومده خونه ما کادو اورده برای مامانم و من  الان دوباره مامانم با عرض پوزش گوشاش دراز شه و براش گریه می کنه  انقدر حرص می خورم که خدا می دونه هاااا.

۶- دیروز بعد از ظهر عروس برادر عفریته اومده بود پیشم. خیلی دوستش دارم. بعد یهویی زد زیر گریه. گفتم چته؟ گفت با اشکان (پسردایی همسر) دعوا کردم. گفتم چرا؟ گفت رفته بودم آرایشگاه خواهر شوهرت  بعد پانی خانوم گفتن اشکان عاشق من بوده و منو می خواسته و انقدر اومدن و رفتن اما من جوابم منفی بوده تا اینکه اومده تو رو گرفته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! حالا هر چی به اشکان می گم می گه حرف مفته به خدا اما نمیاد رو به رو کنه. من هم نمی تونم با این موضوع کنار بیام. وایییییییییی یعنی می خواستم سرم رو بزنم تو دیوار هااااااااا. گفتم خاک بر سرت پاشو برو بچسب به زندگیت که اینا فقط حرف اضافه بوده و اشکان حتی پانی رو سگ محل هم نمی کرد چه برسه به اینکه عاشقش باشه. یعنی ببین تو رو خدا چقدر پست و کثیفه این دختر که می خواسته بین اینا اختلاف بندازه. نمی دونم واقعا چه سودی می بره از این جریان اما برای آدم بودنش متاسف شدم که فقط دو پا و دو دست داشتن رو داره از آدمیت. انقدر قسمم داد که خدا می دونه که مطمئن بشه. الهی شکر که اومد پیشم و براش روشن کردم موضوع رو. بعد هم بهش گفتم اگه اونا خوب و راستگو بودن وضع الان من این نبود. انقدر آخرش بوسم کرد و تف مالیم کرد که شاکی شدم

۷- ماهی هام همچنان دارن می زائن!!! غذای ماهی چرا انقدر گرون شده آخه؟ خوب من چه گلی بگیرم به سرم؟ کسی جایی کلاس تنظیم خانواده برای ماهی ها سراغ نداره عایا؟

۸- این بلاگفا چه باحال شده لباسش عوض شده ها... نه؟ ولی قدیمیه بهتر بود. بعد این امکان پاسخ گوییش منو کشته. اصلا انقدر ذوق زده شدم وقتی دیدم جواب میدم می نویسه پاسخ  اما خوب کاش به جای اینا ایرادات اساسی رو درست می کرد. اما خوب بازم دستش درد نکنه این آقای شیرازی

۹- صبح یه سر زدم به مسنجر. یه آقای پدری بودن یه کم گپ زدیم و کمی توضیه های برادرانه کردن. خیلی خیلی ممنونم ازتون. خاطرات از مردی که داره پدر میشه بعد این پست از ایشون رو که خوندم قهقهه می زدم ها. یاد بازیگوشی های بچگی خودم افتادم. من خیلی بچه بد و شرور و شیطونی بودم  شما هم حتما یه سر بهش بزنید. خیلی خوب بود

۱۰- مامانم از بس پای لپ تاپ بودم اون موقع که مامان دزده لپ تاپ رو پس اورد می گفت می رم با دستای خودم این وامونده رو پس میدم بهش دوباره  وامونده خودش فحش نیست اما بزغاله من فحشه

۱۱- اون یکی مطلب رمزی رو نمی دونم الان بتونم بنویسم یا نه. گردنم درد گرفته به خدا

۱۲- دیگه چیزی یادم نمیام فعلا. اگه بازم یادم اومد اضافه می کنم

ادامه مطلب رمزی نیست اما بعد شاید رمزی شه. چند تا عکسه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 12:13  توسط عروس تنها  | 

سلام سلام عزیزای دلم. دارم کامنت ها رو جواب می دم و تایید می کنم. تموم شد پست جدید رو که احتمالا دو تا هستن می نویسم. یکی همون رمزیه یکی هم سفر نامه و احوال این روزها. امیدوارم جواب و تایید ها زود تموم شه

دوستتون دارم

 

پ.ن ساعت یک ربع به ۱۱: خوب خسته شدم  از صبح نشستم تازه شده ۱۷۸ تا. خوب سیصد و خورده ای دیگه مونده خوب

یه پست رو می زام بعد باز بقیه جواب ها رو ادامه می دم

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 8:11  توسط عروس تنها 

سلام مهربونام. خوبيد؟ از اينكه بي خبر رفتم يهويي شرمنده. و عذر مي خوام كه نگران شديد. ديشب ساعت ٢ برگشتم تازه و انقدر ناگهاني شد رفتنم كه نشد بيام خبر بدم. چند روزي رو مهمون دختر عموي مهربونم بودم تو يه روستاي باحال و باصفا تقريبا تو دل كوير كه ايشون اونجا معلمه به طور داوطلبانه. فكر كن اونجا موبايل درست و حسابي آنتن نداره!!! حتي يه سوپر ماركت هم پيدا نمي شه!!! بدون نونوايي كه زناي روستايي خودشون نون درست مي كنن. با يه هواي باحال و تميز. كلا مخم ري استارت شد خدايي. قرار بود پنجشنبه گذشته غريبه بياد حرف بزنيم اما من باز زدم زير همه چيز و كنسلش كردم به توصيه مشاور كه گفت تشنه اش كن كه اگه خواستي برگردي قدر آب رو بدونه!!!!! حالم الان خيلي خوبه و كم كم دارم شيطون ميشم :دي همون ٢ كه رسيدم جيغ همه رو در اوردم. امروز دوباره مي نويسم

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت 8:5  توسط عروس تنها 

سلام عزیزای دلم. خوبید؟ از اینکه احوال پرس من هستید و این همه به من لطف دارید ممنونم. خدا رو شکر هیچ دردی رو که ناشی از اون تصادف لعنتی باشه ندارم مگر اینکه خیلی به خودم فشار بیارم و جنب و جوش زیادی داشته باشم. این عید فکر کنم بدترین عیدی بود که تو این ۲۵ سال عمری که از خدا گرفتم داشتم. هم از نظر جسمی و هم از نظر روحی کاملا داغون شدم. مدت ها هم هست که دیگه ننوشتم و کاملا نوشتن برام سخت شده. تا دوباره دستم راه بیفته به بزرگی خودتون دیگه ببخشید این شر و ور نویسی هام رو.

برای عید همون طور که می دونید مسافرت نرفتیم به خاطر وضعیت من و مزاحمت های غریبه و اومدن و زنگ زدن های گاه و بیگاه خودش و امیر و پدرجون و من می تونم بگم شاید نصف تعطیلات رو حتی از اتاقم هم بیرون نیومدم  عفریته اینا دوباره رفتن کیش و یه سوئیت اونجا خریدن!!!! البته از خاله غریبه شنیدم و هنوز مطمئن نیستم. تمام پول سوئیت رو هم پانی خانوم دادن اونم چقدر؟؟؟؟ ۱۸۰ میلیون تومان ناقابل!!!! که خوب می دونم احتمالا خیلی بیشتر از این حرفاست چون اینا عادت داشتن برای اینکه چشم نخورن به قول خودشون و نیفتن تو چشم شور و بد دایی ها و خاله ها همیشه مبلغ اموال رو کمتر اعلام می کردن!!! کلا هم یه بار قبل از عید اومدن که راهشون ندادم بیان تو وقتی فهمیدم شنیده من تصادف کردم و حالم رو نپرسیده و فقط پرسیده ماشینش چقدر خسارت دیده. اصلا کشته مرده این عواطف عمیق انسانیش شدم خدایی. اما به جاش پدرجون و امیر و خود غریبه تلافی کردن که خوب چون من حالم خیلی بد بود بازم اونا رو هم نپذیرفتم و کلا همشون رو بیرون کردم  تا اینکه با گریه های مامانم و خواهرام قبول کردم که فقط ۱۰ دقیقه ببینمش که دقیقا سر ۱۰ دقیقه بیرونش کردم  اونم ۵ دقیقه فقط به حال و احوال پرسی از من گذشت و منم لال بودم و جواب نمی دادم. حتی از جام بلند هم نشدم به احترامش و همون جوری دراز کش نگاهش کردم. فقط زمانی که اومد جلو ب ب و س ت م حرف زدم یعنی در واقع داد زدم که اگه بیای جلو انقدر داد می زنم که بمیرم اونم ترسید و وسط راه ایستاد  کلا مخم هنگ بود و هیچی نمی فهمیدم. فقط می دونم اگه یکی با من این کارها رو می کرد ول می کردم می رفتم و می گفتم گور ب.ا.ب.ا.ش. والله به خدا  ۱۳ به در هم دایی بزرگ غریبه و ۳ تا از خاله هاش اومدن خونمون به همراه زن عمو های مادر غریبه و ازم خواستن باهاشون برم بیرون که خدا رو شکر مخم از هنگی در اومده بود و کاملا با احترام باهاشون حرف زدم. با وجود مخالف های فوق العاده زیاد و اینکه بابام نمی زاره و اینا، رفتن بابام رو اوردن تو اتاق و ازش پرسیدن و بابام هم زارتی گفت نهههههههه من چرا نزارم. ببریدش و من از خدامه!!! البته قبلش بهم قول دادن که نه غریبه و نه مادر و خواهر و برادر و پدرش حضور نخواهند داشت که بعدا فهمیدم قراره بوده مادره و خواهره برن باهاشون تا اینکه خاله های غریبه به دایی جون پیشنهاد می دن که بریم دنبال عروس و اونا رو بی خیال!!! چون تا حدود ساعت یک مدام موبایل همه زنگ می خورد و به هم نگاه می کردن. منم که شک کرده بودم نکنه اینا نقشه بوده و اینا و هر لحظه قراره اونا از راه برسن آماده داد و بیداد و هوار زدن بودم. تا اینکه خاله غریبه که دید من هی داره یه جوریم میشه موضوع رو لو داد و بعد هم همه مردن از خنده!! زن دایی جون برگشت به دایی گفت الان زیر پاشون معلوم نیست چقدر علف سبز شده که دارن این جوری موبایل هممون رو می گیرن که دایی با ریلکسی بی نظیر گفت مهم نیست همون علوفه رو بخورن به جای نهارشون!!! جای همتون سبز خیلی خوش گذشت و تو دلم انقدر غصه خوردم که با جدایی من از غریبه دیگه شاید نتونم خانواده به این نازنینی رو ببینم و انقدر غصه خوردم که خدا می دونه. کلی توپ بازی کردیم که البته به خاطر من انقدر رعایت کردن که من دردم نیاد که بعید می دونم بهشون خوش گذشته باشه. یعنی واقعا روحیه به فنا رفته شده من اون روز به اوج رسید. بعد هم پیاده روی و آش دوغ بعد از ظهر که فوق العاده بود. به حدی خندیدیم اون روز که چندین نفر از جمع یه دستشویی نیاز پیدا کردن (به خدا من جزءشون نبودم ها ) ساعت ۹ هم دایی جون من و اورد و به بابام گفت اینم دخترتون صحیح و سالم و رفت. 

این چند وقت داشتم بدون لپ تاپ روانی می شدم خدا وکیلی. ماجرای گم شدنش یا بهتره بگم دزدیده شدنش هم این جوری بود که روز اسباب کشی ما در به در بودیم و وسیله هامون تو خیابون می چرخید تا اینکه رفتیم خونه بابام اینا. دیگه تا کاملا وسیله ها داشت از ماشین پیاده می شد هوا هم داشت تاریک می شد. من کوله پشتی و کیف لپ تاپ دستم بود و قشنگ هم تا اینجاش رو یادم می اومد تو این چند وقت. بعد یادم نیست چی بود که کارگره حمل بار صدام کرد بده دستم منم اونا رو کنار باغچه که شمشاد بلند داره گذاشتم و رفتم ازش بگیرم. تا رفتم تو خونه و دوباره کار و کار و کار که یادم رفت اونا رو جلوی در گذاشتم. یه آقا پسری هست همسایه بابام اینا معتاد تشریف داره و چیز می زنه  بعد تو کوچه میبینه و لقمه آماده و بر می داره و می ره. از اونجایی که خدا دوستم داره الهی شکر حتی یه دونه عکس حتی از در و دیوار رو غریبه نمی زاشت بریزم تو لپ تاپ خدا رو شکر هیچ عکسی توش نداشتم اما تا دلتون بخواد آهنگ جدید و قدیمی و بازی داشتم توش  واسه همینم خیالم بابت عکس و اینا راحت بود. تا اینکه جلسه روضه برای خانوم فاطمه زهرا بوده مامانم رفته بوده حرف می شه با خانوما می گه لپ تاپ دخترم رو بردن و چون فکر می کردیم لا به لای وسیله ها بوده می گه کنار اسباب دیگه تو حیاطمون بوده. این خانومه هم یه آن به خودش میاد و آخر جلسه به مامانم می گه صبر کن با هم بریم. بعد می گه یک ماه به عید پسرم یه لپ تاپ اورده و از اونجایی که این معتاده و سر کار نمی ره ما می دونیم دزدیه اما خودش زیر بار نمی ره و می گه پیدا کردم!!! بعد مشخصات می ده و مامانم هم می گه همونه. خانومه میاره دم خونه و پس می ده به مامانم و کلی هم عذر خواهی و اینا و خواهش می کنه که ما به کسی چیزی نگیم. خوب چون واقعا پسره هم از تو کوچه برداشته بود نه لا به لای وسیله هام ما هم به کسی نگفتیم. البته داغون بود ها. دکمه وایرلس و دی وی دی رام و دکمه پاورش رو خراب کرده بود که دادم درست کنن. فقط این وسط کوله پشتی من با تمام لوازم آرایشم و جعبه گوشیم و مجسمه های ریز دکوری و همه گل سرهام و یه حوله کوچولو که لحظه آخر دیدم تو دستشویی جا مونده و چپوندم اون تو رفت هوا که اونم به پیدا شدن لپ تاپ می ارزه. درسته محتوای توش بی ارزش بود اما خود کیفه فکر کنم الان ۲۰۰ تومن پولش باشه  به این ترتیب لپ تاپ گمگشته باز گشت به پیش عروس

یه نفر کامنت گذاشته بود که اگه غریبه رو هنوز دوست نداشتی این طور با جزئیات نمی دیدیش که بگی موهاش سفید شده و پیر شده. می خوام بهش جواب بدم حق با توئه دوست من. این مرد یه زمانی همه دنیای من بود. با سفید شدن اولین موی سرش انقدر گریه کردم که به حالت خفگی رسیدم. بعد حالا ببینم تو دو ماه موهاش این جوری شده باشه و ناراحت نشم؟ ببینم صورتش چروک افتاده و دلگیر نشم؟ این مرد یه زمانی همه وجود من بود و از خودم بیشتر می خواستمش اما خوب زمانه بد تا کرد با ما و زندگی ما. خودمون هم بی تقصیر نبودیم. هم من هم اون. هم خانواده من هم خانواده اون.

از خدا خواستم آنچه رو که به صلاحمه برام مقدر کنه و ازش خواستم در برابر تقدیرم پذیرشش رو هم بهم اعطا کنه. تصمیم مهمی باید بگیرم. ادامه دادن یا ندادن. ازش خواستم قدرت درست تصمیم گیری رو بهم بده. این روزها بیشتر از هر وقت دیگه ای تو دلم حسش می کنم و به همین هم دلخوشم.

پست بعدیم رمز داره با رمز جدید. اونم فقط تا شاید ۱۵ روز. دوستایی که واقعا می شناسمشون و از همه ابراز لطف و نگرانی هاشون شرمنده شدم رمز رو می گیرن. بعد از عملی شدن تصمیمم هم رمز برداشته می شه و همه می تونن بخونن.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392ساعت 14:29  توسط عروس تنها  | 

سلام دوست جونام. خوبيد؟ اين بلاگفا چرا لباساش رو عوض كرده؟؟؟؟ يعني لباس عيدش رو پوشيده يهني ؟؟

لپ تاپم پيدا شد اما يه كم تركيده :-| امروز دادمش بيرون درستش كنن و قراره ٢ شنبه تحويل بدن. ٢ شنبه با يه عالمه خبر بر مي گردم البته به صورت رمزي. از اونجايي كه تو خوش شانسي شهره شهر هستم يه آشنا پيدا شده كه نمي خوام از تصميماتم تا قبل از عملي شدن خبر داشته باشه. رمز هم به كسايي كه مي شناسم فعلا داده مي شه تا بعد از عملي شدن تصميمم. ٢شنبه بر مي گردم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت 13:50  توسط عروس تنها  | 

سلام عزيزاي دلم. خوبيد؟ سال نو مبارك. اميدوارم سالي پر از سلامتي و بركت و خوشحالي براتون باشه و هر رويش برگ هاي بهاري آميني باشه براي استجابت خواسته هاتون.

از ابراز لطف همگي تون ممنونم و خدا رو شاهد مي گيرم كه با خوندن كامنت هاتون اشك تو چشمام جمع شده. خدا رو هزاران بار شاكرم كه اگه تو دنياي واقعيم تنها موندم اما اينجا تو دنياي مجازي دلم گرم شماهاست كه محبتتاتون رو خالصانه ابراز مي كنيد. 

حالم خيلي خيلي بهتره الحمدالله و فقط وقتي سرم رو زياد تكون مي دم يا بالا نگه مي دارم يه كم گردن درد مي شم كه بعد مي زنه تو كتفم. كامل راه افتادم و همه كارهام رو ديگه خودم انجام مي دم. متاسفانه هنوز لپ تاپم پيدا نشده :-( واقعا نمي دونم چش شد يهويي. بابام لا به لاي تمام وسيله هام رو هم حتي گشت اما اثري ازش نيست. اين روز ها عجيب احساس سردرگمي دارم. نمي دونم تا حالا شده دچار دلتنگي بشيد اما ندونيد براي كي دلتنگيد يا نه؟ من الان اين جوري شدم. مي دونم دلم يه چيزي مي خواد اما نمي دونم چيه :-( حس خيلي بديه. يه گنگي عجيب بين موندن و رفتن دارم. با آقاي غريبه حرف زدم بالاخره اما فقط براي ١٠ دقيقه بعدش يهويي قاطي كردم از اتاقم بيرونش كردم :-( خيلي دلم براش سوخت. انقدر پير شده و موهاش سفيد شده بود كه خدا مي دونه مخصوصا روي شقيقه هاش. از يه طرف همه بدي هاش مي اومد جلو چشمم و همه سختي هايي كه با هم كشيديم از يه طرف خوبي و مهربوني هاش و جمله آخري كه وقتي داشت در اتاق رو مي بست: تو رو خدا تنهام نزار :-( وقتي رفت خواهر كوچيكم خون گريه كرد و بهم گفت سنگ نباش. از يه طرف هم رفتار امل گونه يكي دو تا از فاميل هاي خيلي خيلي نزديك كه يه جورايي حس كردن ممكنه ما جدا شيم و رفت و آمد شوهراشون به خونه بابام رو از ترس دزديدن شوهراشون!!! :-| ممنوع كردن. انقدر دلم شكست وقتي تو روي خودم دختر داييم اين حرف رو زد هر چند به شوخي اما من بچه نيستم و متوجه ميشم كاملا. يكي نيست بگه مگه حالا شوهر خيلي تحفه اس آخه؟ :-|

باباي غريبه و امير هم اومدن براي عيد ديدني اما من از اتاق بيرون نرفتم. صداي گريه امير رو قشنگ مي شنيدم :-( شايد هم حق با خواهرمه و واقعا سنگ شدم. 

ماشين رو مجبور شديم عوض كنيم. تعميركار گفته بود ارزش نداره هزينه كردن براش!! هنوز نديدم ماشين بدبختم چي شده يعني بابام نزاشته ببينم. اما ببين چي شده كه آقاهه گفته ارزش خرج كردن ديگه نداره :-( پنجشنبه بابام با يه سويچ اومد و گفت ماشين جديد مبارك! ماشين خودم رو داده رفته با يه مقدار پولي كه روش گذاشته يه پرايد مشكي خريده اما هنوز نتونستم برم ببينمش :-( از رانندگي مي ترسم ديگه :-(

چقدر پراكنده نوشتم، نه؟ سعي مي كنم زود بيام دوباره

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1392ساعت 14:58  توسط عروس تنها  |